سالگرد تصادف

September 7, 2009 at 1:20 am 1 comment

 اصولا باز هم جمله همیشگی خودم را تکرار می کنم که ماه رمضون باشه تو تابستون هم باشه امتحان هم داشته باشی ، این دیگه قوز بالا قوزه البته ماه رمضون ماه رحمته ما کلی هم واسش احترام قائل هستیم و انصافا هم برکت داره ها. پارسال تقریبا همین موقع ها یه تصادف وحشتناک داشتم که اگر خدا رحم نمی کرد سه نفر رو کشته بودم که خدا رو شکر به خیر گذشت یعنی به خیر خیر هم که نه اما خب تا یه حدی به خیر گذشت…یه موتوری سه ترکه که بنده خدا ها من پیچیدم و اونا با سرعت داشتند میو مدند و البته من هنوز هم که هنوزه تکذیب می کنم که جلوشون پیچیدم …یعنی همه چی در کمتر از چند ثانیه اتفاق افتاد..یک صدای وحشتناک از طرف در عقب سمت شاگرد اومد و یک لحظه بعد بوم بوم بوم سه نفر رو سمت چپ ماشین چندین متر اون طرف تر می دیدم که خونین و مالین رو زمین افتادن..با خودم فکر میکردم که صدای ضربه که از سمت راست بود اینا چرا سمت چپ ماشین سه چهار متر اون طرف تر هستند که بعد ها شاهدین عینی توضیح دادند که این سه عزیز بعد از برخورد موتور به ماشین من بدبخت از روی ماشین پرت شدن اون سمت…کلا سه نفر 4 تا دست و 5 تا پا شکسته دادند و چه مقدار بخیه خوردند بنده خدا ها بماند..البته با این که اون سه تا متولد هفتاد و دو بودند اما باز هم به هر حال من مقصر شناخته شدم و مهراز موندش و باباش و حوضش..اون موقع یادمه که کلی شاکی شده بودم از دست خدا که ای بابا خدایا این چه بساطی بود واسه ما راه انداختی و این حرف ها اما کلا بعدش که فکر می کنم می بینم که خدا چقدر بهم رحم کرد که هر سه تاشون زنده موندند…یادمه اون شب ها که بیرون می رفتیم مهیار بهم گفته بود که خیلی مواظب این موتورها باش و من هم می گفتم که من راه خودم رو می رم اونم گفت که خب اونا که راه خودشون رو نمی رن یه برخورد کوچک هم باهم داشته باشید طرف داغون می شه که من گفتم که به درک من راه خودم رو می رم اونا هم اگه چیزی شدن به من چه حقشونه!!!! یادمه اون موقع کلی شاکی شده بود که تو چقدر مغرور شدی و چه خبره و فکر کردی کی هستی و این حرفا ! یادمه دقیقا فردای اون شب تصادف کردم…وقتی چند ساعت بعد داشتیم سحری می خوردیم تلویزیون داشت قرآن پخش می کرد و دقیقا داشت آیه ” و خداوند کسانی که با غرور بر روی زمین راه می روند را دوست ندارد” رو می خوند…یعنی اون لحظه از خودم این قدر خجالت کشیده بودم که حد نداشت.

الان یه سال از اون موقع می گذره و امیدوارم د یگه تصادفی رو تجربه نکنیم یا حداقل تصادفی که منجر به یه جراحتی بشه رو تجربه نکنیم..الان اما خدا رو شکر میکنم…خدایا شکرت که به خیر گذشت

Entry filed under: ماه رمضون, خاطره, روزه. Tags: .

ماه رمضان ، تابستان ، امتحان یا اگر افطار مهمان شدیم چه کنیم یادآوری

1 Comment Add your own

  • 1. Dew  |  December 19, 2009 at 5:52 pm

    jaleb bud

    Reply

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


Calendar

September 2009
M T W T F S S
« Aug   May »
 123456
78910111213
14151617181920
21222324252627
282930  

Most Recent Posts


%d bloggers like this: