Posts filed under ‘ماه رمضون’

سالگرد تصادف

 اصولا باز هم جمله همیشگی خودم را تکرار می کنم که ماه رمضون باشه تو تابستون هم باشه امتحان هم داشته باشی ، این دیگه قوز بالا قوزه البته ماه رمضون ماه رحمته ما کلی هم واسش احترام قائل هستیم و انصافا هم برکت داره ها. پارسال تقریبا همین موقع ها یه تصادف وحشتناک داشتم که اگر خدا رحم نمی کرد سه نفر رو کشته بودم که خدا رو شکر به خیر گذشت یعنی به خیر خیر هم که نه اما خب تا یه حدی به خیر گذشت…یه موتوری سه ترکه که بنده خدا ها من پیچیدم و اونا با سرعت داشتند میو مدند و البته من هنوز هم که هنوزه تکذیب می کنم که جلوشون پیچیدم …یعنی همه چی در کمتر از چند ثانیه اتفاق افتاد..یک صدای وحشتناک از طرف در عقب سمت شاگرد اومد و یک لحظه بعد بوم بوم بوم سه نفر رو سمت چپ ماشین چندین متر اون طرف تر می دیدم که خونین و مالین رو زمین افتادن..با خودم فکر میکردم که صدای ضربه که از سمت راست بود اینا چرا سمت چپ ماشین سه چهار متر اون طرف تر هستند که بعد ها شاهدین عینی توضیح دادند که این سه عزیز بعد از برخورد موتور به ماشین من بدبخت از روی ماشین پرت شدن اون سمت…کلا سه نفر 4 تا دست و 5 تا پا شکسته دادند و چه مقدار بخیه خوردند بنده خدا ها بماند..البته با این که اون سه تا متولد هفتاد و دو بودند اما باز هم به هر حال من مقصر شناخته شدم و مهراز موندش و باباش و حوضش..اون موقع یادمه که کلی شاکی شده بودم از دست خدا که ای بابا خدایا این چه بساطی بود واسه ما راه انداختی و این حرف ها اما کلا بعدش که فکر می کنم می بینم که خدا چقدر بهم رحم کرد که هر سه تاشون زنده موندند…یادمه اون شب ها که بیرون می رفتیم مهیار بهم گفته بود که خیلی مواظب این موتورها باش و من هم می گفتم که من راه خودم رو می رم اونم گفت که خب اونا که راه خودشون رو نمی رن یه برخورد کوچک هم باهم داشته باشید طرف داغون می شه که من گفتم که به درک من راه خودم رو می رم اونا هم اگه چیزی شدن به من چه حقشونه!!!! یادمه اون موقع کلی شاکی شده بود که تو چقدر مغرور شدی و چه خبره و فکر کردی کی هستی و این حرفا ! یادمه دقیقا فردای اون شب تصادف کردم…وقتی چند ساعت بعد داشتیم سحری می خوردیم تلویزیون داشت قرآن پخش می کرد و دقیقا داشت آیه ” و خداوند کسانی که با غرور بر روی زمین راه می روند را دوست ندارد” رو می خوند…یعنی اون لحظه از خودم این قدر خجالت کشیده بودم که حد نداشت.

الان یه سال از اون موقع می گذره و امیدوارم د یگه تصادفی رو تجربه نکنیم یا حداقل تصادفی که منجر به یه جراحتی بشه رو تجربه نکنیم..الان اما خدا رو شکر میکنم…خدایا شکرت که به خیر گذشت

Advertisements

September 7, 2009 at 1:20 am 1 comment

ماه رمضان ، تابستان ، امتحان یا اگر افطار مهمان شدیم چه کنیم

ماه رمضون باشه ، تابستون هم باشه ، امتحان هم داشته باشی…وای همه اینا واسه اینکه قاطی کنی کافیه اما به همه اینا این رو هم اضافه کن که خوابگاه هم باشی..سحری نخوری و افطاری هم بخوای غذای خوابگاه رو بخوری..به نظر من که خیلی اوضواع داغونیه…روزها درس نمیخونی به امید اینکه از افطار تا سحری میشینی درس می خونی و افطاری رو می خوری دیگه حس درس خوندنت پریده.روز و شب هم یه کم جاش عوض میشه.نمی دونی الان تو امروزی یا تو فردا چون درسته که الان بیداری اما فرداتو خوابی خب نمی دونی وقتی از خواب بیدار میشی رو امروز حساب کنی یا فردا..خیلی قمر در عقربه

دیروز افطاری رفتم خونه خواهرم.فکر کن تو یه چنین شرایطی یکی دعوتتون کنه. شما جای من بودید چه میکردید. من از اونجا که فرصت شناس هستم با غنیمت شمردن این فرصت زمینه رو برای یک ماه ذخیره سازی آماده کردم و البته این خواهر بنده یک کدبانو به تمام معنا در زمینه آشپزیه یعنی دیروز به این نتیجه رسیدم. افطار تا سحر دیروز یک چیز تو مایه های یک ماراتن لذت بخش و نفس گیر بود و البته با در نظر گرفتن همه شرایط.اول که با چایی و نون و پنیر و گردو افطار کردیم..یه کم سوپ به عنوان پیش غذا و بعدش هم آش نذری که همسایه اورد رو ررفتیم بالا…تازه داشتم گرم میشدم که سریال شروع شد. من هم که امسال فقط این سریال شبکه سه رو می بینم.بهتر بود این سریال رو واسه گروه کودک و نوجوان می ساختند. به خدا سمندون خیلی جالب تر بود..مشغول فرنی ها شده بودم که کم کم آبجی خانوم اسنک هایی که درست کرد و دونه رو  می کرد و بنده حد اقل هیچی نخورده باشم 10 تا اسنک رو خوردم…بعد اینا یه ظرف پر سالاد و سس و تهش یه چایی با بامیه زدیم تا همه رو بشوره بره پایین… سفره افطاری جمع نشده میوه اومد وسط و منم چون می دونستم شاید حالا حالا ها دست نده که بخوام بیام مهمونی این جا یه ویتامین پارتی اساسی پر کردم .از موز و شلیل و هلو انجیری بگیر تا خیار و سیب…راضی و خرسند بودیم که نیم ساعت نشده بود که آبجی ما فکر کرد که شاید پا نده حالا حالا ما دوباره مهمونش بشیم بساط بستنی و فالوده رو راه انداخت و منم که نه نمیتونستم بگم. دیگه کم کم نه اینکه حس سنگینی بم دست داده بود پا شدم یه نسکافه درست کردم ، دو قاشق “کافی” سه قاشق ” میت” و اون رو هم به این امید که بشوره بره پایین خوردیم و مشغول درس خوندن شدیم و ” سایملتینیسلی” یعنی به صورت همزمان (گفتم که تاثیرش بیشتر شه) مشغول تناول پسته خام شدیم و فکر میکردیم چرا اینا تو یخچال شیر ندارن که کلسیم بدن هم تامین شه و در عین حال فکر میکردم که سحری قراره چی بخوریم. سحری هم که دست این کدبانو درد نکنه که مرغ درست کرده بود با سیب زمینی سرخ کرده و البته مرغ هم رو با تخم انار درست کرده بود که دستش درد نکنه انصافا خیلی خوش مزه بود و البته با دیدن ماست سر سفره یاد همون کلسیم ها افتادم. این شوهر خواهر ما مثل خواهر ما از اون انسان های بد غذاس که تیکه غذا بیشتر نمیخوره و اون یه تیکه رو هم شیش ساعت طول میده و کلا آدم غذا خوری هم نیست و معده خیلی نازک نارنجی و حساسی هم داره و بهترین گزینه واسه شریک شدنه برخلاف من که از اون دهن دار های درجه یکم که دو تای من واسه ورشکست کردن این بوفه ها کفایت میکنه و معدم هم اصلا برخلاف روح لطیفم حساس نیست و روم به دیوار گلاب به روتون در پونزده سال اخیر فقط دو بار بالا اوردم که دلیل اصلی هم پرخوری و اوردز زدن معده بدبخت بود و بدترین شخص  واسه شریک شدن هستم…یک مرغ رو اگه بخوایم قسمت کنیم یه تیکه از سینه مرغ برای ایشون بقیه برای من و دیشب سحری هم این قانون حفظ شد …بعدم که یه قرص جوشان ورداشتم تا خدای نکرده ویتامین سی بدنم کم  نشده باشه و خدای نکرده دچار بیماری و کمبود و چیزی نشیم. دیگه معده و روده ها و فول ، مری فول ، موقع حرف زدن همش حواسم بود یه دونه برنجی چیزی از دهنم نپره بیرون که خدای نکرده چیزی حروم نشه و از ذخیره ما هم چیزی کم نشه که ابجی چایی رو اورد. ایشون رو خوردن چایی بعد سحری تاکید داره که توضیح دادم این چایی رو اگه بخورم دیگه کارم با کرام الکاتبین و البته ایشون گفتند که عجب تو از دیشب تا حالا این قدر خوردی هیچی نشدی این یه استکان دیگه چی میخواد بشه که توضیح دادم اولا درست نیست که آدم لقمه های مهمون رو بشمره دوما که گفتم بنده حساب همه سوراخ سنبه های این بدن رو دارم و الان هم همش پره…این یه استکان مثل قطره ای میمونه که یه دریا رو لبریز میکنه..البته ایشون توضیح دادند که نمردیم و معنی لقمه روهم فهمیدیم.

August 31, 2009 at 11:00 pm Leave a comment


Calendar

September 2017
M T W T F S S
« May    
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
252627282930  

Posts by Month

Posts by Category